![]() |
![]() |
|
|
شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی: یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی: دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم : صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:4 توسط لیلا |
|
|
آب را گل بکنیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:39 توسط لیلا |
|
|
ما هر چه دویدیم به مقصد نرسیدیم
از عشق به جز مزه تلخش نچشیدیم
این دست من و دامنت ای عشق كجایی
یك عمره كه از عشق فقط قصه شنیدیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:29 توسط لیلا |
|
|
نا خدا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:41 توسط لیلا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 2:15 توسط لیلا |
|
|
زندگی میگذرد. من هیچچیزی را در این گذر از یاد نمیبرم. تابهحال دچار فراموشی نشدهام و این شاید یکی از سخت ترین خصلت های من است..
اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد . جبران خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:52 توسط لیلا |
|
|
بیا دلدار زیبایم، دمی با من به سر کردن به حال بی قرار خود،به خوش روئی نظر کردن
ندارم بی تو آرامش، بیا آرام جانم باش نمی ارزد همه دنیا، به یک دم بی تو سر کردن
اگر مهر و وفا داری، وفا داری نما بر من که همچون شمع می سوزم،ز دود من حذر کردن
فراقت می کشد ما را، تحمل تا به کی آخر بیاید قاصدک روزی، ز حال تو خبر کردن
کدامین نقطه می خوابی، ببویم جای خوابت را به دنبال سرت آخر، همه عمرم سفر کردن
وصالت می شود بر ما، میسر ای نگار من؟ اگر گردد نمی دانم، ولی خون جگر کردن
شبی در خواب خود دیدم،تو می آئی به بالینم در این رویا قدومت را،پر از درّ و گهر کردن
کدامین شب تو می آئی، کدامین لحظه عمرم؟ شود روشن دو چشم من،به سیمایت نظر کردن
تو می آئی ولی آن دم،که من خوابیده در خاکم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:33 توسط لیلا |
|
|
كاش میشد كه به من خیره شوی
با دو چشم مست و آهو وار خویش
كاش میشد شاد و خوشحالم كنی
با كلام روشن وگیرای خویش
كاش در قلب تو جایی داشتم
كاش چون باغ بزرگی در بهشت
در دلم حال و هوایی داشتم
كاش روحت ، نَفَست ، احساست
كاش چَشمت ، بدن چون یاست
همه را یك شبه صاحب میشدم
در دلم بهر تو لایق میشدم
كاش هر لحظه كه من دلتنگم
در درون دل خود بی رنگم
ناگهان از تو پیامی میرسید و باز، خندان میشدم.
كاش بودی به كنارم با عشق
ولی افسوس و دریغ از این عشق
چون كه راه تو ز راه من جداست
رسم دنیا با دلم بس بی وفاست
كاش تقدیر تو اینگونه نبود
كاش تقدیر من اینگونه نبود
كاش درك تو، كمی كوچك بود
درد تو درد جداماندن نبود
كارت از وابستگی بد گفتن و رفتن نبود
آه
این چه رسمیست خدا!!!
كاش تو ، بد بودی و مست و خراب و نابــِكار
من به دیدارت نمی ماندم حریص و بی قرار!
كاش در دیدار اول تا ابد
از نگاهت از وجودت از لبت
در دلم بی عشق و بد دل میشدم
كاش میگفتی ، كه عاشق نیستی
كاش میگفتی ، كه صادق نیستی
كاش با لبهای داغت ، عاشق و رسوا نمیكردی مرا
من چه میگویم ؟ چرا؟!
او كه تقصیری ندارد ، ای خدا!!!
من به او گفتم: كه عاشق گشته ام،
من به او گفتم : نگاهت پر نفوذ و جالب است،
من به او گفتم : لبت همچون شرابی بر وجودم غالب است،
من به او گفتم : كه با قلبم بمان،
من به او گفتم : دمی با من بخوان،
من ازو چیزِ زیادی را طلب كردم ؟ نمیدانم!
من فقط محتاج این بودم كه او باشد
همین.
لحظهء دلتنگی ام را پر كند؛
گاهگاهی هم پیامی را فرستد سوی من
نامه را بگشایم و بینم كه او در نامه اش
گفته ای دیوانهء من، دوستت خواهم داشت.
ولی افسوس كه او
این كرده را هم بس دریغ از عشق پاكم میكند.
از همین جا به دلش میگویم :
تو گر از عشق و دلِ من، بی مهابا بگذری یا نگذری
تا نهایت در دلم یادت عزیز و ماندنیست...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 0:59 توسط لیلا |
|
|
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟؟؟
نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم
او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرداست شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه میکنم ـ آه!
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:28 توسط لیلا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 14:55 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
دیگر از سقف زمانه، آفتابی بر نمی تابد مرا
کلبه جانم دگربار، روشنایی نیست در کنار پنجره دیگر، گل اندامم نمی ماند شهر خالی مانده بی او، آشنایی نیست کوچه باغان گذشته، خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته باغ سرسبز جوانی ها، خزانی شد سالها بی بودنت بودم، تن به هر بیهوده فرسودم جمع این مطلب زدم من، زندگانی شد |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 |
|
RSS
|